امروزباسلامی بی ریااماغرق درسکوت اشناباخدایم مینویسم.
سخت است اگرروزتولدم نامه ی سرگشاده ای برایم بفرستیوجواب با خلوصی نگیری.
خدای من عمرم گذشت وخجل شدم ازنفهمی روزگارمواینکه ای کاش میشدچشم دلم کورنبودومیفهمیدم که کنارمی.
عزیزی قاصدت شدونامه ی پرمهرت رااوردوخودت میبینی سخت پریشانم.سخت غمگینم ازاینکه چراجواب مهرت رابابی مهری دادم.فکرش سخت مراازرد.وقتی زیبایی نشانه هایت رادیدم وخودم رابه کوری زدم.
سخت شکستم وارام گریستم که خودمیدانی /هق هق من کم ازگریه های کودک بی تاب درجستجوی شیرمادریست خوابیده.
خدای من چه بگویم که هدیه ات انقدرزیباودوست داشتنیست که نمیتوانم لحظه ای تصورکنم که این منم/من سراپاتقصیر؟خدای من چه بگویم که عمرم گذشت وگذشت عمردلم ولحظه ای چشم بازکردم وارام چیزی دیدم که ای کاش زودترمیدیدم.ای کاش قدرمحبتت رابیشترمیدانستموای کاش بیشترسرتعظیم برایت فرودمیاوردم.
خجلم ازاینکه دوربودم وصدای دل انگیزت رانشنیدم/خجلم ازاینکه مغرورشدموخالقم راندیدم/خجلم ازاینکه باتمام ضعفم خودم راقوی پنداشتم وبدباختم.خدایامرابه بزرگی ات ببخش شایدبخششت روحم راتازه کند.
خدایانامه ی سرگشادهات دلم راسخت لرزاند.خدایانامه ام رابخوان وقدری بادلم بخند.بخندوخنده رابه دلم ببخش.خدای من تورابه پاس تمام صفات بزرگت شکرمیکنم وازتومیخواهم که مراهمیشه شکرگذارت قراردهی.
خدای من هدیه ات را به جان میپسندموبه جان عاشقانه روی پرمهرت رامیبوسم.
خدای من به پاس تمام محبت های بی دریغت توراشکرمیگویم.
خدایــــــــــــــــــــــــاشکررررررررررررررررررت.
تولد25سالگی بنده تو.خدایادوست دارم.ازدلم بپذیر.
سلام خواهشک
امروزدوهفته ایست که ازغروبت میگذرد.امروزدوهفته ایست که لاف غروررابه دیوارسکوت کسی زدی که هربارکه دم ازاین حرف میزدتودم ازخاکی بودن میزدی.
امروزشایداگرصدایم راازگوش مردم کوچه وخیابان نمیشنیدی وقدری مهربانتربامن برخوردمیکردی ومیفهمیدی که اگراحساس اگردرک اگرشعورواگرشعردراین بازی دنیای مارالرزاندهدف ادامه ی مسیری بودعاشقانه نه راهی که فقط واژگانش بدبینی باشدوشک وتردید...
اگرحرفی زدیم که تلخ بودواگرتلخ نگری کردیم امیدی داشتیم که شاید روزی نتیجه ای بگیریم که شیرینیش تمام دنیایمان رابگیرد.اماافاسوس که گوش درک کرشده بودوچشم فهم کور.گذشته ام هرچه بود میدانستی وازداشته هاونداشته هایم خبرداشتی اماپس ازبارهابحث وجدل تونخواستی که وجودم راحس کنی وانقددرک گذشته ی من زندگی کردی وانقدهمه چیزرابه دیگران نسبت دادی که ترس ازادامه تمام وجودم رافراگرفت.
شایدسوال این باشدکه چراشروع وچراپایانی به این سبک وشایدجوابی بهترازاین نباشدکه که اگرگذشت معنایی ژرف درروابط ماانسانهادارداگردرک عشق رامعنادارمیکندواگرلاف دوست داشتن میزنیم به عمل هم بایدکنارهم باشیم نه اینکه وجودوحرف هم راقبول کنیم وبعدهمان رازیرسوال ببریم.
هدفم ازنوشتن این نوشته خراب کردن تویابالابردن خودم نبودهدف این بودکه بدانی اگریک طرفه به قاضی میروی پیش قاطی قاضی حرفاوحرص هاودل شکسته های من راهم ببروبگوکه چندبارزیرسوال وبازجویی لهم کردی /بگوکه قبولم داشتی اماشک تمام وجودت رافراگرفته بود.بگوکه چقدباتودعواکردم تایک لحظه قبولم داشته باشی امافقط دوست داشتنم راقبول میکردی نه حرف هاودیدگاه هایم را.
به قاضی بگوکه چقددوستت داشتم وچقدکنارتوچندسال سوختم وزبانه زدم اماتوفقط دودش یاهمان دادش راشنیدی نه زبانه هایش که وجودم رامیسوزاندوبغضی عظیم گلویم رامیفشرد.
امروزکه رابطه تمام شده یادروزهایی بیوفت که درجنگ درونیت مغلوب میشدی ومرادورمینداختی امامن بازمیامدم.یادت باشد که دردامروزتورابارهاوطی این زمان من کشیدم امابازگذشت کردم چراکه دوستت داشتم اماتواین بارجوابی دادی که اگرمن به تومیدادم تمام وجودت رامیسوزاند.
باقاضی درونت به نظاره ومناظره بنشین وبعدقضاوت کن وببین این جدایی سبب سازش چه وکه بود؟
وعشق
تنهاعشق
تورابه گرمی یک ســـــــــیب می کند
مانوس........
عزیزم سهراب...
بازهوابرم داشت که این قلموبه گریه بندازم.
نه من مقصرم نه این قلم.شایدنبایددنبال مقصربگردیم شایدم اگربگردیم بدنباشه.
وقتی شروع کردم به پیازرنده کردن /وقتی دودپیازرفت توچشم قلم /وقتی اروم بارون بهاری شروع شد واسمون رعدوبرق زد.....
دوباره دلم نوشت...
.یادش بخیرروزهای اولی که مینوشتم این نوشتن فقط واسم یه بازی بچه گونه بود.همش سردلموکلاه میذاشتم ووقتی خوب گول میخوردم میدیدم ناخواسته گرفتاراشپزی این قلم شدم ودارم گریه میکنم.
چندسالی میگذره که دلم تودانشگاه قبول شده ودائم داره غذاهای رنگارنگ میپزه که خوندنش نه خوردنش دلاروبدبه بازی میگیره.
کاری به این که چی گذشته ندارم اماوقتی بهش نگاه میکنم میبینم این احساس چیزی که نمک غذاواگرنباشه غذابی جون وبی رمق/احساس منم بداین غذارونمکی کردجوری که وقتی یادش میکنم میبینم ان روزدورازچشمم اولین یلدایی که نوشتم چه بارونی راه انداخت/چه دل بی ریائیوتکوندچه اشکی به پاکرد.وقتی یادم میوفته که چطوران عزیزباناراحتی وگریه بهم گفت که بدهواییم کردی
.دلم واسه غذای پرنمکم واشپزش کباب شد.
فکرشونمیکردم اماجرغه ی کوچیکی که زدم خرمن احساس ان ادمواتیش زدوحالابعدگذشت زمانی چندمیبینم اشپزمن سراشپزشده وواسه دلنشین ترشدن غذاش بازرفت سراغ گذشته وموسیقی اولی که پایه این اشپزخونه بودتوی پلیرش گذاشته که یادی کرده باشه ازگذشته هاش.
وبلاگ عزیزم داره یه ساله میشی ووقت راه رفتنته وقت شیطونی کردنت/وقتشه که پاتوبذاری تودنیای کودکانه ها وصدای خنده هاوگریه هات/شلوغ کردنات/لوس کردنات/نازکردنات این دنیای مجازی وبگیره وهمه ی عزیزانی که اومدن ودست نوازش به سرت کشیدن تاتورشدکنی وبزرگ بشی بازم بیانوتولدتوتبریک بگن.
نمیدونم چی بگم که بتونم احساسی که نسبت به تورادارموبیان کنم.
<center><a href='http://night-skin.com/'><img src=' http://night-skin.com/blogcode/tasvir-zibasazi/upimg/uploads/1332260333.gif' border='0' alt='تصاویر زیباسازی نایت اسکین' /></a></center>
عزیزکم تواین یه سال حرفای زیادی تودلت نقش بست/چشم های زیادی تورودید/قلبای عزیزانم باخوندن این حرفاچندبرابرتپیدواشک های زیادی گونه های مهربونشونوخیس کرد.
ای کاش میتونستم ازاین دیوارشیشه ای ردشموبیام تواغوش پرازاحساس تو/حس کودکانه ی تو/کودکی های نکرده ی من.
توزندگی که داشتم هیچ وقت فکرشونمیکردم که خداروزی بهم یه دل بده که تواوج گرفتگی وتنهایی /تواوج بی کسی جای اینکه مغزم فرمان بده دلم فرمون چشمموبگیره دستشو بی ریااونم وقتی گردوخاک جونشوگرفته شروع کنه به خونه تکونی دلهایی که میخوان حرف بزنن میخوان گریه کنن/میخوان یه لحظه دلشون یه جابه یادگاربذارن.
میدونی عزیزم ازروزاول وشروع بکاراشپزخونه بی کسی ها/عزیزانی اومدنودل دادن وگاهی هم دلشونوجاگذاشتن ورفتن.خیلی دلم تنگ نوشته های بی ریای دوستامه همونایی که انقدحرفاشونوتودلشون ریختن که اززوربغض یادشون رفت بایدخداحافظی کنن.
خداحافظ عزیزان بی کس/امیدوارم خدای عزیزنظری به مهربونیاتونوعشق وعلاقه ای که تودلتون بودبکنه وهیچ وقت تنهاتون نذاره.بهترینشوبی دریغ بهتون بده.
حیف صدحیف ازاینکه دیگه چشمای مهربونتونوندارم.اشکای پرمهرتونوندارم.نظرات پرازدلتنگیتونوندارم.خداشاهده که وقتی نظراتومیخوندم انقدحستون بهم نزدیک بودکه چشمام خیس میشد.
تولدت مبارک هرچندکه بابایی پیرشده وجزیه دل پاره پاره چیزی واسش نمونده....
سراشپزنوشت:منوی امروزکمی فرق داره باگذشته/فرقشم اینکه اینجایه نی نی کوچولوداریم که هزارتاعاشق داره /هزارتامرشد /هزارتا سرور....
مادربچه نوشت:شیرین مامان امیدوارم هرروزت پرازمهربونی باشه
بابای بچه:عزیزم بابابه داشتنت افتخارمیکنه.....
یلدای من دانه اناری دارم مثال دل کوچک توسرخ رنگ امامثال دردهای کودکانه ات تلخ طعم.
یلدای مهربانم گوشه چشمش پرازروزی این مهمانیست اماغمت نگاه معصوم کودکیست سرمازده وتنها...
بازمینگرم به گوشه چشمت هوای ابری چشمانت دلم رابه بازی میگیرد
/اناردلت رادانه میکنی اما نمیدانم چرااشک هایت رنگین است...یلدای من بانوی هزارساله قدری مهربانی نثاردل من کن.دیرگاهیست که دلم بس نشسته تاخنده ی دلربایت راببیند.
اسوده نیست دلم چراکه دیدگانت سرد!سردی دستان کودک باران دیده رامیپوید.قدری تحمل کن اشتباهی بس بزرگ ازماانسانهاست.
یلدای من اگرمن وماهاوقتی به جنگ دلمان میرفتیم بااماج تحفه های رنگ رنگ وگرم میخندیدیم یاددل توهم بودیم/شادی تورامیدیدیم قدری خنده درسفره همسایه ندارخودهم میگذاشتیم/شایدمیفهمیدیم کودکی که چشمش به دروگاهی چشمش به اسمان خداست که میگوید/بابای من کجاست؟
عزیزغریبم ماتوراافریدیم .یلدانام نهادیم اماجزدردسالیانه/جزکلام بابام کجاست/جزتلخی احساس این کودک/جزشعارانسان دوستی/جزآینه حسرت سالانه/جزدردی جانسوز/جزقطره اشکی خونین جزجزجز....یلدای من شرمنده چشمان زیبای توام ای کاش پوچ میشدم وتوشادمیشدی/ای کاش خنده ای میزاییدموتومیخندیدی/ای کاش اناری دون میکردم تا کودک حسرت کشیده بابابای رویاییش تقسیم کندوگاهی قدری خاله بازی...ای کاش میشدکه کارکردقدری بیشترنوشت وقدری کمترادعاکرد.... یلدای من طلوع غم بارت مبارک. منتظردیدارت هستم زیبای تنها کودک وجودم چشمان تورامیخواهد قدری باکودکم بساز
بی صداچشمانم ببارید.قلب کوچکم خسته ی این وادی تنهاییست.بی صدابغض هایم خرمن سکوتم رابه اتش بکشید.بی صداگریه هایم ارام باشیدارام بباریدگونه هایم تشنه ی قطرات اشک است.
کنج خیال ارامم بامن حرف بزن بامن .من ازتوام وتوازفردایم.بی صدادستانم دستی به دل غریبم بکشید.سینه ام درپس خلوت خوددرحیات لحظه ای خودگاه میمیردوگاه ضربه میزند.
درون وجودم غوغاییست چندساله هیس صدایش می اید !نفس بزن نفس بزن چشم هایم اماده دیدارتوست.بالابیابالاتردستم رابگیرارام باش اهسته تر.اغوشم خسته ی محبت توست.اشک بریزم وبخندم یابخندم وفریادبزنم؟
ای بغض سرکش تنهایی دیروزم توچه میبینی؟من کجای تنهایی توجای دارم؟
ای احساس سادگی کودک بی جانم برای توقدری گهواره اورده ام شایدارامش ازدست رفته ات رابازیابی!!!!!!!
ای کوله بارخاطرات تلخ وشیرینم اگردست ازسکوت برمیداشتیدچه دادهاکه برسرغربت من نمیزدید/هان فریادکنید/دادبزنید/کودکی مرابه چالش بکشید/بامن بخندید/برمن بتازید!!!!!
چه بازی بی جانی نه رمق نای ماندن داردونه نای تاب ماندن.
دست برپیچ وتاب موی بادمیزنم بادمرامیبیند!بادمرابومی کشد/بادمرالمس میکند/بادمرابادمیکند/بادصدای تنهایی مرادرمی اورد/باددرون من میشکند/بادباابرهامیگرید/بادسرش رابه کنج خیال من میکوبد/بادمیکوبدودرهای قلبم به هم میکوبد.قلبم میخنددومیخندد.زیرباران مینشنم وابررامیبینم ابرچه معصوم مرامیبیند.ابرچه بالطف به من میخندد.
ابرمرامیبوسد.ابرچه بی تاب مرامیبوسد!!!!!!
ابرچه میدیدتنم؟بادچه میدی تتنم؟من چه گفتم دلم؟
خیس عاشقی بودم.من کم بودم باتمام دل گرفته هایم.اسمان چه ازابرشنیده بودکه بی وقفه میبارید؟
خدای پروانه های رنگ رنگ تودردل ابروبادواسمان چه انداختی که من صدایم سخت به گوش خودم میرسد حال انکه ابی دلهای انهارنگین است وسخت دل میبازند.
خدای تنهایی من اشک های کودکانه ام رادیدی وهنوزمیدانی که سخت ارزومنداشکم.سخت ارزومنده هق هق.خدای تنهایی من صدای بی صدایم راارام درگوش تنهاییم زمزمه کن شایدقدریگونه هایش گلگون شود.
خدای تنهایی من باز میباری؟بازمیبارانیم؟
ای کاش میتونستم ازدردی که داره ازارم میده حرف بزنم.ای کاش میشد بگم که چقدسکوت تلخه/چقداین تنهایی گنگه/چقدصدای خسته ی من دنبال یه گوش مهربون چقددوست داره که این گوش مهربون بیادوبغلش کنه /بیاد.عاشقونه دستی روی سرش بکشه وبهش بگه هیششششش اروم باش اروم عزیزم بخواب وان صداوقتی داره اروم گریه میکنه کمکم هق هقش گم شه وبه خواب بره.
صدای خسته ی من دنبال یه گوش مهربونه/ان گوش مهربون وقتی رفت گفت من پشت دیوارسکوتم هروقت دلت گرفت بیاپیشم.
صدای خسته ی من باپاهای شکستش وقتی به دیوارسکوت رسید وقتی هرچی صداکرد هرچی نگاه کرد هیچ اثری ازان گوش مهربون ندید.گوش مهربون پشت دیوارسکوت اروم خم شده بود.
گوش مهربون انقدتودردصداگم شده بودکه نمیتونست پاشه.نمیتونست سرشوبلندکنه وصورت خسته وبی جون صداروببینه.
باوفای زخمی پاشو/مهربون تنهاپاشو.صدای بی جون التماس مهربونی ان گوشومیکرداماگوش اثری ازوجودومهربونی نداشت.انگارکه گوش مرده بود.
گوش مرده بودوصدادرحال سرکوب بغض هاش بود/بغض هاش داشتن میمردن.
عصای زخمی صدااروم شکستوخش خسته ای اروم گفت چقدسخت شکستم.
اشک امان صداروبریده بود.اشک صورت رنج کشیده صدارومیسوزوند وصدابی صداسرشوبه دیوارسکوت میکوبید انقدکوبیدکه خون اروم ازگوشه ی پیشونیش جاری شد.
صداانقدازاین سکوت رنجیده بودکه نمیفهمید که اخرای عمرشه.
صدااروم اروم باعصای شکسته وصورت سوخته وپیشونی زخمی داشت اخرین لحظاتشوباان گوش مهربون سرمیکرد.
صداوقتی مردگوشه ی لبش یه لبخندرضایت داشت انم فقط به خاطرخاطره مهربون گوش مهربون بود.
دلنوشت:صدامرداماسکوت لحظه ای خم به ابرونیاورد/گوش اروم اروم جلوی چشمش پرپرشد ولی سکوت هنوزساکت بود.
اماسکوت تو یه لحظه شکست وقتی که دید صداوقت رفتن خندید.....
عجب سرداست دلم/سرد است
کناربغض سنگینم دلم سرداست/لبم سردتر
عجب بغضی تنم سرداست
سرم سنگین وبی جان است
دریغ ازلحظه ای گرمی/دریغ ازخنده ای بی می
دلم اشفته وسرداست
دلم اشفته وقلبم شکسته خانه ام بی کس
صدای ناله ی قلبم /عجب سرداست دستانم
ببین دستم سرورویم
ببین قلبم تن ومویم
چقدسرداست دستانم
چقدمردست لب هایم
دوخط شعربی روحم
وروح مرده درجانم
زبان سوخته ی قلبم
واه اتش انگیزم
عجب سرداست این شعرم
عجب شعرم شکست درمن
